صبح وقتی داشتم وسایل کیفم رو جا به جا میکردم ، دفترچه حیوون رنگیِ شعرم رو دیدم و یه نگاهی بهش انداختم. یه شعر از نرودا بود که خوشم میومد ازش و خوندمش همون موقع.
عصر هم یکی دیگه همون شعر رو برام خوند.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
خواب دیدم رفتیم یه خونه خیلی خیلی کوچیک که پله میخوره میره بالا ، یه اتاق کوچیک دست راست و همین. در حدی کوچیک که حتا نمی تونستم بایستم رو پاهام. انگار داشتم خفه میشدم. تنها امکانش هم این بود که با یه ایستگاه مترو که نمیدونم چی بود ، فاصله خیلی کمی داشت. خفگی بود بیشترین حسی که یادم میاد و پسری که دلیوری یه رستوران بود و دوستم داشت.
_
گذاشتم برای سه سال دیگه. مگه اینکه معجزه شه.
این باتلاقی که ساختم ، که با کوچکترین لغزشی ، فرو میرم...
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
همیشه یه راه فراری برام بود. چیزی که با فکر کردن بهش کلهم گرم میشد، میتونستم از خیابون رد شم ، یا چشمام رو ببندم و بگم مهم نیست ، تو به خواست خودت اینجایی.
نمیدونم کی بود ، چه روزی بود و خورشید کجای آسمون بود که اینطوری شدم.
کسی از آینده خبر نداره اما اینطور که بوش میاد ، چیز جالبی نیست. منظورم اینه که زندگی رو هر مدلی که نگاه کنی غم انگیزه، زاویه دید و اینجور چیزا چرنده.
کلهم رو گرم کردم به این راهه.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
شقایق یکی از سال بالایی ها بود. پارسال همین موقع ها موتور میزنه بهش و میره تو کما. دیروز تولدش بود. امروز رفت.
چجوریه؟
کاش میتونستم روزای زندگیمو بدم بهش.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
فقط میبینی وای چقدر فرق بعد میبینی اینا که مثل من نیستن و کم کم فاصله میگیری و اونقدر میگیری که کلن کسی رو کنارت نمیتونی تحمل کنی بعد یکی دیگه رو میبینی که حالش ناجوره و فکر میکنی این میتونه دوست خوبی باشه بعد میبینی ناجورتر از توعه و تو هی سعی میکنی حالش رو بهتر کنی اما این کار غلطه چون تو نباید ناجی باشی و کسی رو نجات بدی اما اینو نمیفهمی چون خیلی بچه ای هنوز اما بعد از اون میفهمی و دوباره روز از نو و روزی از نو اما میدونی چیه ؟ دیگه نمیشه.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
این همه زندگی ناهوشیار و سراپا تسلیم.
تو نیز از آنِ شبی:
بیارام ، رها کن خود را ،
تو سپیدی و تنفسی
ضربانی ، ستاره ای جدا افتاده ای
جرعه و جامی
نانی که کفه ترازو را به سوی سپده دمان فرو می آورد
درنگ خونی تو
میان اکنون و زمان بی کرانه.
تولدت مبارک بالی.
برات آرزوی شادی و شادی و شادی و شادی دارم.
دوست خوب من.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی
از اول میخواستم برم اینور ، بعد وسطش شک کردم. اما آخر سر رفتم همین سمت و گس وات؟؟؟ سرخو رو دیدم.:))
نتیجه اخلاقی : همون چیزی که از اول انتخاب کردی. همین سمت همین سمت.
برچسب:
نویسنده: سام قربانی